یادداشت دردناک و صریح "محمد فاضلی" با عنوان «ما شکست خوردیم» دقیقاً بر زخم این روزهای ایران دست گذاشت. این جمله، اعترافی است از سوی نسلی که سالها برای عقلانیت، توسعه، مهار خشونت و اصلاح مسیر کشور نوشت و هشدار داد، اما امروز خود را در برابر انبوهی از بحرانها ناتوان میبیند.
این تشخیص درست است، اما اگر این جمله به پایان روایت تبدیل شود، آنوقت شکست کامل خواهد شد.
ایران در سوگ
ایران امروز در سوگی عمیق و فراگیر فرو رفته است. هزاران خانواده داغدارند و میلیونها نفر با بهت، خشم و حس بیپناهی به آینده نگاه میکنند. جوانانی که میتوانستند دههها زندگی کنند، امروز زیر خاکاند. مادرانی که قرار بود سالهای سال برای فرزندانشان دعا کنند و از آینده روشن آنها لذت ببرند، حالا بر مزارشان شیون میکنند. این فقط یک فاجعه انسانی نیست؛ زخمی است بر روح یک ملت، زخمی که نشان میدهد جامعه ما تا چه اندازه در برابر بحرانها آسیبپذیر شده است.
این شکست، یک حادثه ناگهانی نبود؛ حاصل مسیری طولانی از خطاها و انباشت تصمیمهای پرهزینه بود. ما شکست خوردیم وقتی نتوانستیم هزینه تنشها را از دوش زندگی مردم برداریم. وقتی کشوری با آن همه منابع عظیم هیدروکربنی (رتبه دوم گاز و رتبه سوم نفت خام در جهان) و سرمایه انسانی گسترده، گرفتار تورم مزمن، نااطمینانی دائمی و فرسایش امید شد. وقتی روزنههای گفتوگو و ارتباط با جهان تنگتر و تنگتر شد و توسعه از یک اولویت ملی به رؤیایی دوردست تبدیل شد و تلختر از همه، وقتی دیدیم جان انسان در این سرزمین تا این اندازه بیپناه است.
سوگ پایان نیست؛ آغاز مسئولیت است
حال در برابر پیکرهای بیجان جوانانی که میتوانستند آینده این سرزمین باشند، یک پرسش بیرحم شکل میگیرد: عمر باقیمانده ما قرار است صرف چه شود؟
اگرچه بسیاری از نخبگان خستهاند و سالها هشدار دادن و کماثر ماندن، فرساینده است؛ اما ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به صداهای مسئول نیاز دارد. اگر کسانی که میتوانند از عقلانیت، گفتوگو و تلاش برای ساختن آینده سخن بگویند کنار بکشند، چه کسانی میدان را پر خواهند کرد؟ سکوت نخبگان فقط یک تصمیم شخصی نیست؛ یک خلأ اجتماعی خطرناک است.
ما در برابر این نسل مسئولیم. نسل جوان امروز، نسلی خشمگین، بیاعتماد و عمیقاً زخمی است؛ نسلی که ناامنی، بحران و بنبست را در زندگی روزمره لمس میکند. اگر این نسل فقط پیام «همه چیز تمام شد» را بشنود، یا مهاجرت را انتخاب میکند، یا بیتفاوتی را، یا خشم بیافق را.
در چنین شرایطی، ایران بیش از هر زمان دیگری به شکلگیری پناهگاههای اجتماعی و فکری برای جوانان نیاز دارد؛ فضاهایی امن و انسانی که در آن بتوانند حرف بزنند، سوگواری کنند، فهم پیدا کنند و احساس کنند هنوز دیده و شنیده میشوند. این یک مسئولیت تاریخی برای نخبگان است؛ نه در مقام کنشگر سیاسی، بلکه در جایگاه حافظان بافت انسانی جامعه.
نخبگان دانشگاهی، فرهنگی و اجتماعی میتوانند بهصورت داوطلبانه و شبکهای، حلقههای گفتوگوی امن، محافل فکری، برنامههای فرهنگی و بسترهای همدلی ایجاد کنند؛ فضاهایی که در آن قضاوت جای خود را به شنیدن، خشم به فهم و ناامیدی به امکان اندیشیدن درباره آینده بدهد. آنان میتوانند با روایتسازی مسئولانه، آموزش تفکر انتقادی و مهمتر از همه «حضور قابل اتکا» برای جوانان، مانع از فرو رفتن جامعه در چرخه انزوا و خشم بیافق شوند.
در این میان، چهرههایی که از اعتماد اجتماعی و ارتباط گسترده با نسل جوان برخوردارند، میتوانند نقشی الهامبخش و محور ایفا کنند. *اندیشمندان جامعهگرایی مانند محمد فاضلی، با جایگاهی که در میان جوانان دارند، میتوانند پیشقدم شکل دادن به چنین شبکهای از همدلی و گفتوگوی مسئولانه شوند؛ حرکتی انسانی برای ساختن پناهی فکری و اخلاقی برای نسلی که بیش از هر زمان دیگری به امید نیاز دارد.
پذیرفتن شکست، اگر به معنای دیدن واقعیت و اصلاح مسیر باشد، شجاعانه است. اما تبدیل شکست به سرنوشت قطعی، تسلیم شدن است. توسعه زمانی میمیرد که جامعه از فکر کردن به آینده دست بکشد. هنوز چنین نشده است. هنوز نقد میکنیم، مینویسیم و هشدار میدهیم؛ یعنی توسعه، هرچند زخمی و نحیف، هنوز زنده است. شاید امروز بزرگترین دارایی ایران نه منابع طبیعی، بلکه همین انسانهای خسته اما مسئول باشند.
سوگ ما واقعی است. اشکها، خشم و درماندگی هم واقعیاند. اما اگر این سوگ ما را به سکوت و کنارهگیری بکشاند، یک شکست دیگر هم ثبت خواهد شد: شکست در برابر آینده. ما حق داریم عزادار باشیم، اما مجاز به تسلیم نیستیم.